شازده کوچولو

… بدین ترتیب بود که شازده کوچولو روباه را اهلی کرد و هنگامی که لحظه ی وداع فرا رسید ، روباه گفت: « اوه! … با رفتن تو من گریه خواهم کرد.»
شازده کوچولو گفت : « این دیگه تقصیر خودت است. من اصلاً دلم نمی خواست موجب آزار و اذیت تو شوم ، تو خودت از من خواستی که اهلی ات کنم. »
روباه گفت : « آره ، حق با توست. »

 
شازده کوچولو گفت : « حالا باز هم می خواهی گریه کنی؟ »
روباه گفت : « آره . گریه می کنم. »
– آخه گریه کردن هیچ فایده ای به حال تو ندارد .
روباه گفت : « چرا به من کمک می کند . به خاطر رنگ گندم زار .» بعد به گفته ی خود افزود : « حالا برو و نگاه دیگری به آن گلهای سرخ بینداز ، تا خودت متوجه شوی که گل تو به راستی در دنیا منحصر به فرد و یکتاست . آن وقت برگرد و بامن خدا حافظی کن و من به عنوان هدیه رازی را به تو خواهم گفت. »

شازده کوچولو

شازده کوچولو به سراغ گلهای سرخ رفت تا دوباره به آنها نگاهی بیندازد. وقتی به آنها رسید ، گفت : « هیچ کدام از شما شبیه گل من نیستید. شما هنوز هیچی نیستید ؛ چون هیچ کس شما را اهلی نکرده است و شما هم کسی را اهلی نکرده اید. شماها مثل روباه من در روز های اول می مانید ، آن موقع او روباهی بود شبیه هزاران روباه دیگر ؛ اما از زمانی که او را با خود دوست کرده ام حالا در جهان یکتا و منحصر به فرد است.»

و با این حرف ها ، گلهای سرخ ناراحت شدند.

شازده کوچولو به حرفش ادامه داد : « شماها خیلی زیبایید ؛ اما تو خالی هستید . برای شما نمی شود مرد . البته مطمئناً گل من هم از نگاه یک رهگذر عادی ، شبیه شماست ؛ اما برای من او خیلی مهمتر از همه ی شماست ، به خاطر اینکه او تنها گلی است که به او آب داده ام ، تنها گلی که او را در زیر حباب شیشه ای قرار داده ام ، تنها گلی که برایش حفاظی درست کرده ام ، تنها گلی که کرمهای روی آن را کشته ام ( البته به جز دو یا سه کرمی که برایش تبدیل به پروانه شوند.)او تنها گلی است که به غرولندها یا خودستاییها ، یا گهگاه سکوت او گوش داده ام. به خاطر اینکه او گل سرخ من است. »
شازده کوچولو بعد از دیدار از گل سرخها به نزد روباه باز گشت و گفت : « خدا نگهدار! »
روباه گفت : « خدا نگهدار ؛ اما رازی که قرار بود به تو بگویم خیلی ساده است : فقط بادل است که می توانی هر چیزی را خوب ببینی . چشم ، آنچه را که اساسی است نمی بیند.»
شازده کوچولو برای اینکه مطمئن شود گفته ی او را به خاطر سپرده است آن را تکرار کرد : « چشم آنچه را که اساسی است نمی بیند.»
– عمری را که به پای گل خود صرف کرده ای باعث شده که برایت اینقدر عزیز و مهم باشد.
– شازده کوچولو دوباره برای اینکه مطمئن شود این حرف روباه را نیز به خاطر سپرده است ، آن را تکرار کرد : « عمری را که به پای گل خود صرف کرده ای باعث شده که برایت اینقدر عزیز و مهم باشد .»
روباه گفت : « آدمها این حقیقت اساسی را فراموش کرده اند ؛ اما تو نباید آن را از یاد ببری. به خاطر داشته باش که هرچیزی را اهلی کردی تا آخر مسئول آن خواهی بود . پس اکنون مسئول گل خود هستی … »
شازده کوچولو برای اینکه مطمئن شود گفته ی روباه را به خاطر سپرده است آن را دو باره تکرار کرد : « من مسئول گل سرخ خود هستم …»







ارسال نظر

*

code