شهید برونسی

بنام خدا

بوسیه ی نویسنده ی محترم وبلاگ قافله ی شهدا  با کتاب ” خاکهای نرم کوشک ” تالیف سعید عاکف که زحمت کشیده خاطرات شهید برونسی رو جمع آوری کرده آشنا شدم.

خورشید دلش سلام گرمی دارد
شب را ز دل زمانه بر میدارد
از واژه به واژه های آن دانستم
این کوشک همیشه خاک نرمی دارد

شهید برونسی

اول کتاب که چشمم به چهره ی روستایی شهید افتاد که چهره ش شبیه همه کس هست الا ” سردار رشید اسلام ” که بارها توی کتاب تکرار شده گفتم معلوم نیست توی کتاب چی گفته که اینهمه خاطر خواه داره والا این به قیافش نمیخوره بالاتر از یه سرباز معمولی باشه .

شروع کردم کم کم یه خاطره یه خاطره خوندن و جلو رفتن. آخر هر خاطره که میخوندم میگفتم مهدی تو اگه بودی توی این موقعیت چیکار میکردی ؟ با انصاف که قضاوت میکردم با کمال ناباوری میدیم که کاملا عکس این شهید عمل میکنم . یعنی اگه من بودم جاده جهنم رو جوری سرپایینی میرفتم که همین دنیا بهش میرسیدم .

خلاصه ی زندگی : یه روستایی ساده که بعد از داستان تقسیم اراضی و برای اینکه نونش حلال باشه با خانواده کوچ میکنه مشهد مقدس ، اونا به چند کار مشغول میشه و بعد از اینکه میفهمه صاحب کارهاش آدم های منصفی نیستن میزنه بیرون و میره سر کار بنایی

هم به کار بنایی مشغول میشه هم به کارهای پخش اعلامیه و خدمت در کنار بچه های انقلابی . بعد از مدتی جنگ میشه و میره جنگ . کم کم از بس از خودش شجاعت نشون داد و بی باکانه به دل دشمن زد که کردنش فرمانده گردان و تیپ و شد سردار شجاع جنگ تحمیلی .

از بس شجاعانه عمل میکرد که همه ی زیر دستاش هم تحت تاثیر قرار میگرفتن و همون شجاعت رو توی عملیات ها پیاده میکردن . حاجی برونسی و بچه هاش معروف شده بودن به گردان خط شکن . هر کاری که نمیشد کسی انجام بده میدادن حاجی برونسی .

در تمام طول زندگی توکل بسیار زیادی به خدا داشت و توسل زیادی به ائمه مخصوصا حضرت زهرا (س) داشت . توی عملیات ها بارها از بی بی دو عالم خط گرفته بود که کجا بره و چطور عمل کنه .

یه گردان کامل رو از روی زمین های پر از مین و خنثی نشده عبور داد بدون اینکه یکیشون منفجر بشه .گلوله ای که توی دستش بود رو حضرت عباس با دست مبارک خودش در آورد .

از اعجاب این شهید  و سردار رشید و شجاع اسلام هر چی بگم کم گفتم . پیشنهاد میکنم حتما کتاب خاکهای نرم کوشک رو تهیه کنید و از برکات معنوی ای ن شهید نهایت استفاده رو ببرید .

” رمز موفقیت این شهید فقط همین بوده که هر کاری رو برای رضای خدا میکرد و ارتباط قلبی زیادی با ائمه داشت و اونها رو همه جا حاضر میدید . ”

انتهای کتاب که رسیدم به خودم گفتم تو باز زود قضاوت کردی ؟

باز از ظاهر آدم ها دربارشون قضاوت کردی ؟

حالا که عکسش رو نگاه میکنم نه اینکه یه روستایی ساده بلکه سرداری میبینم که کل عراق از اسمش وحشت داشتن . همونی که با توکل به خدا و با دو تا سرباز باقی مونده یه تپه رو حفظ کرد . همونی که با تمام شهرتش مثل یه سرباز معمولی و ناشناس توی افتخار فتح خرمشهر سهیم بود . همونی که برای نجات گردانهای چپ و راستش توی قتلگاه موند و جون خیلی ها رو نجات داد . همونی که بعد از شهادتش چنان به بچه ها روحیه داد که جنگ باخته رو بیادش بردن . همونی که اینهمه سال مثل حضرت زهرا (س) محل آرامشش نامعلوم بود .

* ته کتابش روی جلد میخواستم جمله ای بنویسم که یادگاری بمونه . فکر کردم اما جمله ای یادم نیومد تا اینکه توی سایتی خبری خوندم که دیدم بهترین متنه برای نوشتن پشت جلد:

سردار سید محمد باقرزاده امروز ( يکشنبه ۴ ارديبهشت ۱۳۹۰ ) در نشست خبری در مشهد اظهار داشت: پیکر شهید برونسی طی عملیات ویژه ای در شرق دجله به همراه ۱۲ شهید دیگر پیدا، و به میهن منتقل شد و در روز شهادت حضرت زهرا (س) همزمان با دهه دوم در مشهد تدفین می شود.

وی افزود: از این شهید پلاک هویت، بخشی از صفحات قرآن به همراه جانماز و مهر، سربند لبیک یا خمینی(ره) و لباس بادگیر خاکی منقوش به آرم سپاه پیدا شده است.

البته فکر نمیکنم رسیدن این کتاب در این تاریخ دست من بی هدف بوده باشه ، درست کتاب همین امروز که شبش شب احیاست تموم شد . دلم اینقدر خدایی شده که تمام گناهام توش گم میشه .

 

لینک خرید اینترنتی کتاب



ارسال نظر

*

code