چند یادداشت خیلی کوتاه از سفر مشهد

هیچی اندازه نمازهای مسافرتی حال نمیده، نیس که همه شکسته و نصف ست ، فقط ای کاش این قانون شامل نماز صبح و مغرب هم میشد icon_biggrin
هنوزم اون سفرهایی که اشتباها نمازامو کامل خوندم یادش میفتم میسوزم … اما اینجا منظورم چیز دیگه ای بود، اینکه جاهای مختلف نماز بخونی خیلی حال میده، نمازخونه های مختلف، با آدمهای مختلف، اینکه میبینی خیلی های دیگه هم مثل شما هستن، با همین روحیات، همین عقاید اما از جاهای دیگه


 بعضی از این دختر خانوما توی حرم امام رضا جوری تو چش آدم زل میزنن که انگار همونی که از امام رضا خواسته بودن و منتظرن بری جلو بگی سلام، شما منو به امام رضا سفارش داده بودید ؟ اینجانب یک عدد شوئر با امکانات کامل در خدمتم
خب خانومای محترم نکنید این کارو،آدم خجالت میکشه
تازه اونی که باس دید بزنه بپسنده مائیم نه شما
اینم مثل همون قضیه پارک دوبله
گیریم دیدید و پسندید، کاری هم از دستتون بر میاد ؟
icon_mrgreen

اتوبوسمون تو راه مشهد برای ما موزیک چی گذاشته باشه خوبه ؟
آهنگ مفهومی و عمیق ” ناری ناری ناری، دونه اناری ناری، با ما نامهربونی … ”
اصن به فضای معنوی ای پیچیده بود تو اتوبوس که نگو و نپرس
دلها رو پیشاپیش روانه مشهد کرده بود (گریه حضار … )

غروب جمعه بود، مراسم مناجات امام زمان تو حیاط، نسیم خنگ و من و تنهایی
با همون حال فوق العاده گوشیمو گذاشتم جلوم و تک تک شماره های لیست دوستان و آشنایان رو دعا کردم
یه عده هم با اینکه تو لیست نبودن اما در یاد و قلب چرا

یه تشکر ویژه از همه اونهایی که بصورت داوطلبانه بدون اینکه من گفته باشم (شارژ میگیرم دعا میکنم) برام شارژ فرستادن تا براشون دعا کنم  icon_lol
مطمئن باشید جوری براتون دعا کردم که مادر برای فرزند بیمارش دعا نمیکنه
اما اون دسته از افرادی که شارژ نفرستادن …
بیخیال این حرفا، بجان خودم قسم، به همین سوی چراغ که ال ای دی گوشیم میتابه، به یه اصفهانی اس دادم شارژ میگیرم برات دعا میکنم
گفت دعا نمیخوام، فقط سلام برسون!!!!!!!!
یعنی خدایی اصفهانیا واقعا تا این حد … ؟؟ بابا ما فکر میکردیم همش شوخیه!!؟

 آقا هنوز دعام برای دوستام تموم نشده بود که یکی اس داد مهدی امشب دارم میرم خواستگاری
یکی دیگه هم اس داد که مهدی من هفته دیگه مراسم خواستگاری دارم
{ همین الانم که متن رو ویرایش کردم اس اومده هفته بعد جشن عروسیمه، ساعت شش تالار فلان باش }
فکر کنم رو گسل استجابت دعا نشسته بودم، یا در مسیر خط حمل دعاهای ضریح تا عرش قرار گرفته بودم، بهر حال هر چی بود خوب آنتن میداد، ایندفعه برم همونجا بشینم یه زن و دوتا بچه بگیرم برگردم
یا ضامن آهو، تو که اینقدر کارت درسته
بخدا برای خودم آخر این دویست و اندی شماره دعا کردم تا ریا نشه آقا، وگرنه من گرفتاریام خیلی بیشتر از خیلی هاست، نکنه همه ی این دویست تا رو میخوای بفرستی خونه بخت بعد نوبت ما بشه، آقا هفت هشت ده سالی طول میشکه ها
هم اکنون نیازمند استجابت سبزتان هستیم .

تا خونه بودم و روی تخت یه نفره خودم میخوابیدم احساس تنهایی نمیکردم اصلا، همین که رفتم مشهد روی تخت دو نفره اتاق تنها خوابیدم تازه فهمیدم تنهایی چه درد جانکاهیه، هی میومدم بخوابم تا چشمم رو باز میکردم جای خالی یکی از اونور تخت صدام میکرد مهدی پاشو یکاری بکن بدبخ، پیر شدی، بی عرضه!! کیفمو میذاشتم که جای خالیش پر شه.

اما خب تخت دونفره رو تک نفره سوار شدن یه حسن هایی هم داره
میتونی لنگاتو دوبرابر عرض شونه هات باز کنی بخوابی

خادم دم در، جلو در ورودی شروع کرد به گشتن من، یه روحانی ای اومد از کنارم رفت داخل و باهاش کاری نداشتن
گفتم حاج آقا رو نگشتیدا !!
با خنده و شوخی گفت حاج آقا قاتی داره، لازم نیست بگردیمش

به ظاهر شوخیه، اما همون لحظه آرزو کردم ای کاش منم اینقدر به آقا نزدیک بشم که هر کسی منو دید بدونه طرف حساب من خود آقاست، با حرم آقا محرمم یا به اصطلاح  قاتی دارم.

توی ایستگاه مترو بودم، قطار اومد سوارش شدم، دیدم نوشته محل مخصوص بانوان، اونورشم مسافر آقا داره، گفتم ای دل غافل اشتباه سوار شدم فوری پیاده شدم؛ اما متروی مشهد مثل تهران نیست که در قطار باز بمونه، یه دکمه داره باس فشارش بدی در باز شه، همین که اومدم بیرون در قفل شد و قطار حرکت کرد، نگهبان مترو منو دید خندش گرفت، گفت چرا اومدی بیرون ؟ گفتم اقا اشتباهی رفته بودم تو واگن خانوما، گفت بابا تو درست رفته بودی؛ اون اقایی که اون واگن سوار شد اشتباه سوار شده که ایستگاه بعد میندازنش بیرون :)))

همچنان پیش جناب نگهبان بودم تا قطار بعدی بیاد دو تا عرب و دوتا فارس زبان اومدن پیش ما
یکم فارسی و یکم عربی حرف زدیم، برگشتم به نگهبانه گفتم اینا همونایی هستن که به خلیج فارس میگن خلیج عربی ها
تا قطار نیومده بیا ببندیمشون به ریل قطار بیاد از روشون رد شه نصفشون کنه
عربه پرسید چی میگه ؟
نگهبانه گفت میگه خلیج تا ابد فــــــــــــــــــارس
عربه میگفت : لا! شت العرب، عربــــــــــــ
نگهبانه پاشد با اون هیکل گندش مشتاشو گره کرد نشونش داد به شوخی گفت فارس، فارس
آقا اینا تا قطار بیاد سر فارس بودن و عرب خلیج بودن با هم کل انداخته بودن، حسابی خندیدیم یعنی

کلی عرب تو شهر بود، اینقدر بودن که من فکر میکردم شهر رو اشتباهی اومدم، عربی ای که اینا صحبت میکردن با عربی ای که تو مدارس سعی میکنن تو مخ بچه ها فرو کنن از زمین تا هوا فرق داره، برای اولین بار غبطه خوردم چرا عربی بلد نیستم، مخصوصا وقتایی که ازم راهنمایی میخواستن و من زبونشون رو نمی فهمیدم

شب آخری رفتم پنجره فولاد ، نه به قصد زیارت، به قصد تماشا، چیزی که میدیدم حیرت آور بود، خادم جوانی واستاده بود جلو پنجره فولاد که مردا و زنا رو هدایت کنه هر کدوم سمت خودشون واستن، گاهی که پیر زنی با ویلچر برای زیارت میومد و سمت خانومها هم کسی نبود کمک کنه، این جوانمرد ویلچر رو برمیداشت میومد سمت آقایون، یه طرف رو خالی میکرد، پیرزن رو تا خود پنجره فولاد میبرد زیارت کنه و دوباره سالم برش میگردوند .

با اون ازدحام و سیل جمعیتی که دست از پنجره فولاد نمیکشیدن اگر آدم سالم هم میرفت تو له میشد؛ بارها و بارها دیدم این کارو انجام داد
دست تک تک خادمین محترم و مهربون حرم آقا رو میبوسم و واقعا خسته نباشن



ارسال نظر

*

code

4 نظر

  1. علی گفت:

    عالی بود داش مهدی، عالی
    هم طنزش خوب بود هم معنویتش!!
    هرچقدر توی چت داغون هستی اینجا آدم حسابی هستی ها!!
    :)

  2. بانو گمنام گفت:

    خیلی جالب بود :)

    مخصوصا اجابت دعاهاتون :دی